خود را اسیر خواب میکنم
پرمیکشند نوربچه ها از روزنه ای
همه هستیم، خنده بر لبانمان آشناست آنجا
چه شیرین است حوالی آنگاه که میبویم چشمهایتان را
و میچشم آغوشتان را با دردی دلپذیر
شهر مرا به کنج خلوت حقیقت فرا میخواند اما باز
و من که نمیپذیرم این دست و دلبازی اش را
شب را فریاد میکنم با نگاهم
تا غرق شوم با آخرین سنگینی نفسم در سیاهی
تا گم شوم در سکوت تا ابد
تردید شوربختم، عقربه ها را میکشاند چندی با خود
که گریزی نیست از این خوشه های آفتاب
هرچند که کسی مرا در این شهر چشم انتظار نیست
تفنگ شکاری
منتشرشده 20 مه 2012 بدست انگشت به دهانتصمیم گرفتم اعتراض نکنم. همین. این یک تصمیم جدیه. آره دارم از عصبانیت منفجر میشم اما برای اولین بار تو زندگیم تصمیم گرفتم حتی منفجر هم نشم. اگه بتونم این بار موفق بشم جدا به خودم افتخار خواهم کرد. فقط امیدوارم اگر هم نتونستم به طور کامل خودم رو سرکوب کنم انفجارم نتایج خیلی بدی به بار نیاره.
الان به مرحله ی درد فیزیکی هم رسیدم. دیگه مسئله فقط اشمئزاز نیست. قضیه از حالت روانی خودش خارج شده. الان کاملا دچار حالت تهوع ام. هر آن ممکنه بالا بیارم. هر آن؛ قسم می خورم. قبلن ها چندین بار خیلی آروم بهش گفته بودم که از این حرکتش بدم میاد اما فقط پشت چشمی نازک کرده بود و از کنارم گذشته بود. در واقع حرف منو خیلی جدی نگرفته بود. خوب البته من هم هیچ وقت فکر نمیکردم قضیه تا این حد برام جدی بشه.
بعد از هر بار که این کارو میکنه، آب دهنشو با اشتیاق قورت میده و با شنیدن صدای بلعیدن آب دهانش، یک جبهه ی هوای سرد تو تنم میپیچه و تمام بدنم رو بی حس میکنه. هر از چند گاهی ازش دور میشم تا صداهای عجیب و غریبی که ازش در میاد رو نشنوم، اما دور شدن هم کمک چندانی بهم نمیکنه. چون ما تو یک کلبه وسط یک جنگل از همه ی دنیا جداییم. هر چقدر هم که بتونم ازش فاصله بگیرم، آخرش باید برگردم پیش خودش.
این یک مرضه که افتاده به جونم. میدونم احمقانه است و لزومی نداره که این قدر خودم رو عذاب بدم. میدونم میشه خیلی جدی بهش اخطار داد که اگر این کارشو کنار نذاره ترکش میکنم. اما فقط میخواهم با خودم تمرین کنم ببینم آیا می تونم مشمئزکننده ترین آدم روی زمین رو هم همین طوری که هست قبول کنم یا نه؟ فکر کنم ایده اش با یک شوخی به ذهنم خطور کرد. چرا که نه. بعضی وقتها آدمها شوخی شوخی کارهای بزرگی میکنن!
الان سه روزه که توی این کلبه ایم. بی وقفه قرچ و قروچ میکنه؛ هر چند ثانیه یک بار بعد از یک فشار محکم که به فکش میاره یک نفس بلند میکشه. در وقع یک بازدم با صدای بلند. برای کندن ناخن های دستش با دندونهاش به هوای حبس شده پشت سینه اش نیاز داره. چون به هر حال داره زور میزنه. بعد از هر بازدم عمیق هم در حالیکه نوک زبونش رو بین لبهاش عقب و جلو میبره چند بار ملچ و مولوچ میکنه. در واقع با این کارش داره تکه های ریز ناخن رو تو دهنش مزه مزه میکنه. برای زور زدن و کندن ناخن ها سرشو چند بار تو جهات مختلف حرکت میده و بعد از کندن ناخن ها، انگشتهاشو روبروی صورتش میگیره و ورانداز میکنه. میخواهد مطمئن بشه که ناخنها رو حتما کنده. در ضمن ناخن های شصتش رو برعکس می جوه.
وقتی فعالیت ذهنی اش زیاد میشه سرعت ناخن خوردنش هم به شدت بالا میره. چیزی به اسم ناخن فرعی تو دستاش وجود نداره. ناخن ها رو در نیومده رو هوا میزنه. ناخن های اصلیش هم نصف ناخن های اصلی یک آدم عادی ان. معمولا فعالیت ذهنی زیادی تو زندگیش نمیکنه، وگرنه حتما تا الان ناخن اصلی ای هم تو دستهاش وجود نداشت. منتظر اون روزی ام که ناخن های دستش برای همیشه تموم بشن و بره سراغ ناخن های پاش. خیلی دوست دارم اون روز رو ببینم که کف زمین افتاده و مچ پاشو با دو دست به دهنش نزدیک کرده و در حال جویدن ناخنهای پاشه. اینه که بر خلاف میلم سعی میکنم زیاد ببینمش و هر بار که میبینمش سوالهای فلسفی ای رو که یک گوشه ای یادداشت کردم در بیارم و ازش بپرسم. سعی میکنم به فکر درباره ی زندگی، انسان، عشق، جامعه، حقوق حیوانات، تغذی ی سالم و هرچیزی رو که بشه تصور کرد وادارش کنم. کار خیلی سختی نیست چون انگار تا حالا به هیچ موضوعی تو زندگی اش فکر نکرده.
امروز یک حرکت جدید ازش دیدم. ناخنگیرش رو از کولش در آورد و افتاد به جون ناخن هاش. یک جاهایی تو ناخنهای دست هست که با هیچ زاویه ای نمیشه با دندون کندشون. به کمک ناخن گیر اونها رو میچید و می خورد. خدای من؛ همین الان ملچ و مولوچش به طرز غیر قابل تحملی زیاد شد. تمام بدنم داره مور مور میشه. تفنگ شکاری رو گوشه ی کلبه آماده گذاشتم تا اگه به آخر خط رسیدم یک گلوله حرومش کنم. نمیدونم فعلا چی میشه. نمیدونم. خدایا خودت رحم کن.
گندم زار
منتشرشده 18 مه 2012 بدست انگشت به دهاناین راه انتها نداره. انتهاش آخر دنیاست. این جا به خط آهن معروفه. سالها قبل راه آهن از این جا میگذشته. مربوط به سالهای جنگ اول جهانی میشه. کنار این رودخونه ای که هر از چند گاهی از زیر راه آهن قدیمی پیچ می خوره و به سمت دیگش میره رکاب میزنیم. سمت چپ، دورتر از جایی که الان رودخونه داره با ما حرکت میکنه، یک سراشیبی تنده که یکسری درخت روش وایستادن و رودخونه و حریمش رو ورانداز میکنن. دلشون به این خوشه که از درختهای اون پایین بلندقدترن. ولی یک روزی می فهمن که اشتباه میکردن. وقتی که اون قدر قد بکشن تا بتونن بالای سراشیبی با چشمهای خودشون ببینن.
وقت غروبه و خورشید از لابلای شاخه های درخت های خوش خیال تو صورتمون چشمک میزنه. نسیم آرومی که میوزه خوشه های گندم رو می رقصونه. لابلای مزارع گندم گاوهای سیاه و سفید مشغول صرف عصرانه ان. دور تر یک گربه با دیدن ما که به آرومی سوار بر دوچرخه ها نزدیک میشیم میترسه و موشی رو که به دندون کشیده رو زمین رها میکنه و میره. بالای سر موش که میرسیم هنوز زنده است. خون از پیشونی اش راه افتاده و قلبش عین گنجشک میزنه.
همهمه ی پرنده ها گاه و بیگاه منو از دنیای خاکستری افکارم جدا میکنه. این جا پرنده ها هر جوری صدایی که فکرشو بکنی از خودشون در میارن. صداهایی که روی صدای رقصیدن برگها توی باد مثل تکنوازی یک ویولون توی یک ارکستر سمفونیک بزرگه.
آره اینجا سرزمین رؤیاهاست. اینجا همه رنگی هست و هیچ رنگی نیست. اینجا زیباست؛ خیلی زیبا. اگه بهشتی روی زمین باشه حتما همین جاست. اما یک جای کار اشکال داره. یک چیزی سر جای خودش نیست. من حوصله ی هیچ کدوم از این زیبایی ها رو ندارم. برای دیدنشون دارم زور میزنم. سعی میکنم بفهمم مشکل از کجاست. رکاب نمیزنم و می ایستم. چند لحظه بعد میرسه کنارم. می ایسته و به چشمهای هم خیره میشیم. بین ما هیچ احساسی وجود نداره. هیچ عشقی جاری نیست. هیچی…
پیشنهاد میگردد که اگر تمام آثار شکسپیر و چخوف را بارها با دقت مطالعه نکرده اید بروید و بمیرید …
منتشرشده 15 مه 2012 بدست انگشت به دهانچخوف میگه نویسنده باید حواسش باشه تا تو نوشته هاش گم نشه. شاید هم دقیقا این جوری نگه، ولی منظورش همینه. چون میگه نویسنده باید بدونه چی می خواهد بگه و این که فقط نوشتش احساسات رو برانگیخته کنه کافی نیست. آره دقیقا همین رو میگه. ولی آیا من می نویسیم چون یک نویسنده ام؟
من مینویسم تا حرفهامو به کسی زده باشم. یا بهتر بگم به خودم زده باشم. بعضی روزها، صبح که از خواب پا میشم با احتیاط سعی میکنم چند تا جمله با صدای بلند بگم تا مطمئن شم که حنجرم هنوز به درستی کار میکنه. بعضی وقتا دوست دارم به زبونی حرف بزنم که احساس میکنم وزن کلمه هاشو به خوبی میشناسم. این که هر روز یکسری آوا از خودم در میآرم که نهایتا برام فرق چندانی با هم ندارن عذابم میده. من این زبون رو زندگی نکردم. من فقط دارم چیزهایی رو که تو این مدت کوتاه شنیدم تکرار میکنم. همین. شاید فقط چند تا کلمه بشه پیدا کرد که ازین قاعده مستثنان.
من نه یک نویسنده ام و نه میخواهم که یک نویسنده باشم. اصلا چه ضرورتی داره که من یک نویسنده بشم وقتی همه ی حرفهای مهم قبلا زده شده؟ شاید باید اول همه کتابهای مهم دنیا رو خوند و باز اگر احساس کرد چیزی از قلم افتاده اون وقت نوشت. وگرنه تکرار حرفهایی که قبلا زده شده جز سیاه کردن کاغذ چه فایده ی دیگه ای میتونه داشته باشه؟ جز این که کتابهای خوب قبلی رو قاطی یکسری حط خطی بی ارزش گم میکنه؟
ولی این هم عملی نیست. چون حافظه ی آدم قدرت به خاطر سپردن کلمه به کلمه ی این کتاب ها رو نداره. چون شاید یک عمر هم برای خواندن همه ی کتابهای خوب دنیا کافی نباشه. پس باید نوشت آنچه را که زندگی میکنم. شاید برای همینه که اینجا مینویسم. که نه کاغذی سیاه شه و نه جای کتابهای خوب دیگه گرفته شه.
من در مورد روابطم با آدمها دچار تردیدهای بزرگی شدم. رفتارهایی از بقیه سر میزنه که کاملا گیجم میکنه. هرچی میگردم نمیتونم نمودی از بدرفتاری در مقابلشون پیدا کنم. شاید به قول شکسپیر اینها اون فرومایگانند که به من شایسته ی شکیبا پاسخ رد میدن. فکر کردن به این که اونا دچار حقارت ان و من انسان بزرگیم التیام بخشه، اما نه برای مدت طولانی. چون سر آخر این منم که هر چقدر هم بزرگ میون دریایی از فرومایگان خودبین در اقلیت میمونم. شاید باید به قول چخوف صبر پیشه کرد. باید این صلیب رو بر دوش کشید و صبر داشت. شاید زندگی همین رو میخواهد به ما یاد بده.
نمیدونم آیا این مسئله قبلا نوشته شده یا نه؛ اما این رو باید به عنوان یک اصل پذیرفت؛ حداقل در دورانی که ما در اون زندگی میکنیم: بهترین انسانها پرتردیدترین اونهان. یک روح بزرگ هرگز دچار اطمینان نیست. این فقط سیاستمدارها و کم هوشهان که میتونن همیشه و در همه ی موارد مطمئن باشن. این حرفم نقض کننده ی خودش نیست؛ تمایلی هم برای توضیح بیشتر و اثبات حرفم ندارم. شما به عنوان خواننده ی افکارم میتونین باهام موافق، مخالف و یا حتی بدون جهت گیری باشین؛ و اگه فکر میکنین من یک آدم خود شیفته ام فقط به این دلیل ساده است که منو نمیشناسین.
همین
انتظار
منتشرشده 22 آوریل 2012 بدست انگشت به دهانخوب اگه این گوشی زنگ بخوره چی؟ اگه زنگ بزنن و بگن برگرد چی؟ اصلا به چه بهانه ای از من میخواهن که برگردم؟ ممکنه خیلی ساده بگن فلانی مرده، برگرد؛ یا ممکن هم هست که بگن برگرد، فلانی حالش بده. ترجیح میدم همون جمله ی بی پروای اول رو بشنوم. درسته که جمله دوم هم دقیقا همون معنی رو داره، ولی خوب این جور مواقع آدم به خودش الکی امید میده. آدم خودشو گول میزنه؛ مقاومت میکنه؛ آدم زمان میخواهد تا باور کنه.
تو مسیر برگشت چی کار کنم؟ به چی باید فکر کنم؟ خاطراتمون رو مرور کنم؟ چقدر میتونم گریه کنم؟ اشک های آدم بعد از چند ساعت بند میان؟ کی آرومم می کنه؟ تازه اگه همین الان تصمیم بگیرم که برگردم چند روز بعد اونجام؟ و از این خونه که میرم باهاش برای چند روز باید خداحافظی کنم؟
میدونم؛ اونجا که برسم همه چیز بهتر میشه. اونجا همه هستن. و خوب ته ماجرا صاف و پوست کنده جلومه. دیگه چیزی پنهان نیست که ازش بترسم. همه ی سختیش تو به اونجا رسیدنه. اونجا که باشم دیگه معمایی وجود نداره.
شاید اصلا بهتر باشه قبل از اینکه کسی بهم زنگ بزنه خودم برگردم. خوب سنشون بالاست و هر اتفاقی ممکنه بیفته. از طرفی ممکنه چهل سال دیگه هم زنده باشن. کسی چه می دونه؟
ولی باید رفتنشونو قبول کرد. فکر میکنم زندگی فقط یک چیز میخواهد به من یاد بده؛ اون هم پذیرفتنه. نمیشه در مقابل قوانین زندگی ایستاد. نمیشه با طبیعت جنگید. ما ضعیفیم و خیلی از اتفاقها از دستهای ما خارجه. باید این رو پذیرفت. ضعف ها رو که نپذیری میشن عقده های روانی. ولی همین پذیرفتن ضعف هاست که سخته.
مدت هاست که خبری ازشون نیست. فکر و خیال داره از پا درم میاره. هر روز چهار، پنج بار صندوق پستی رو چک میکنم؛ گوشی تلفن رو هر چند دقیقه یک بار وارسی میکنم. مهم نیست که از حال من خبر میگیرن یا نه؛ با تنهایی اینجا کنار اومدم؛ نمیخوام بگم صد در صد؛ هنوز هم از اینکه کسی حالمو بپرسه خوشحال میشم؛ ولی الان دیگه بیشتر از اینکه برای خودم ناراحت باشم نگرانم اونهام.
فکر میکردم چند روز برام گریه میکنن و آروم آروم فراموشم میکنن. همین طور هم شد. آره؛ من هم مثل همه ی مرده ها بی خود دارم سعی می کنم برگردم به دنیای زنده ها؛ اما باز هم مثل همه ی همون مرده های دیگه یک روزی ناامید می شم. مرده ای که برگرده جز یک روح ترسناک که باعث آزار و اذیت زنده ها میشه چیزی نیست. این هم یک حقیقت دیگست که فقط باید پذیرفت …
راستش دیگه نمیدونم که پذیرفتم یا نه. این خونه، این ساعت خوابیده، این گوشی تلفن و این صندوق من رو به اشتباه می اندازن. حواسم که نباشه فکر میکنم قراره یک روزی ازشون خبری بشه. ولی هیچ کس به یک مرده زنگ نمیزنه؛ حتی اگر هم زنگ بزنن، من هم مثل همه ی مرده های دیگه که به استقبال تازه رفته ها میرن، میرم اونجا، یک گوشه ای ساکت میشینم و به گریه کردن زنده ها نگاه میکنم. انتظار گریه کردن از یک مرده انتظار زیادیه. بعد هم مراسم تموم میشه و منم به خونه ی خودم برمیگردم.
آره؛ سنشون بالاست؛ باید اومدنشونو قبول کرد. زندگی فقط یک چیز میخواست به من یاد بده؛ اون هم پذیرفتن بود. نشد که در مقابل قوانین زندگی بایستم؛ باید می پذیرفتم . . .
خاله بزرگه، عمه کوچولو و عمو گنده
منتشرشده 21 آوریل 2012 بدست انگشت به دهانعمه کوچولو خیلی مهربونه. اون همیشه نگرانمه. شبهایی که از خستگی وگرسنگی یک گوشه ی اتاق افتادم و حتی نمیتونم از جایم بلند شم برم یک چیزی برای خوردن درست کنم، با اون قدمهای آروم و کوتاهش میاد به سمتمو با خوشرویی مجابم میکنه که تنبلی رو کنار بزارم و یک فکری برای شام بکنم. البته بیشتر مواقع کمکم هم میکنه. اون معمولا هویج ها رو برای سالاد رنده میکنه. بعضی وقتها هم که دیگه واقعا نمیدونم چی درست کنم، بهم غذاهای جدید یاد میده. چند شب پیش برام یک سوپ سبزیجات خیلی خوشمزه پخت. همین کارها رو وقتی مریضمو نمیتونم پاشم و تا دکتر برم هم انجام میده. طفلکی لباسهامو میاره و تنم میکنه. بعد هم با اون حال و روزش زیر کتفمو میگیره لنگون لنگون تا مطب دکتر میبرتم.
عمه کوچولو اولین کسی بود که من میشناختمش و مرد. شیش سالم بود. بهم گفتن رفته تو آسمونها، پیش خدا. جثه خیلی نحیف و کوچکی داشت. برای همین با وجود اینکه سنش خیلی زیاد بود عمه کوچولو صداش میکردن. اولا هر از چند گاهی فقط سرمو بالا میگرفتم و به آسمون لبخند میزدم. اما بعد که فهمیدم دیگه از آسمون نمیاد پایین و دلم حسابی براش تنگ شده شروع کردم باهاش به صحبت کردن. عمه کوچولو اولین کسی بود که وارد خلوت دو نفره ی من با خودم شد.
مشکل قضیه اونجایی بود که میخواستم یک کار بدی بکنم. چون قبلا فقط خدا نگاهم میکرد ولی بعد از اون این عمه کوچولو هم بود که همه ی کارای زشت من رو میدید. مثلا میدید که من بدون اجازه ی مامان رفتم سر یخچال و دارم شیرینی های کوچولو رو کش میرم. خوب این احساس خیلی خیلی بدتری بود چون من عمه کوچولو رو کاملا میشناختم ولی خدا رو نه، در ضمن میدونستم که عمه کوچولو چقدر دوستم داره، ولی راجع به خدا مطمئن نبودم. حتی یادمه اولین باری که میخواستم خود ارضایی کنم هم بیشتر نگران آبروم بودم که جلوی عمه کوچولو میره تا نگران خدا.
حالا دیگه خیلی وقته که از تنهایی حسابی در اومدم. عمه کوچولو، آقای مهربون همسایه، خاله بزرگه، پسرخاله ها، عمو گنده، دوستهای قدیمی، فامیل های دور، معلم های دوران بچگی، استادهای دانشگاه، عابر های پیاده و …
اینجا دیگه واسه ی خودش یک شهره؛ یک شهر شلوغ؛ شلوغ تر از شهری که توش زندگی میکنم. خوب این خودش به آدم برای مردن حسابی دلگرمی میده. همیشه میدونی که عده ی زیادی اون بالا منتظرتن؛ خیلی بیشتر از تعداد کسایی که حالا، تو همین شهر. شاید برای همینه که بعضی وقتها فکر میکنم مردن بهتر از زندگی کردنه.
خاله بزرگه همیشه وقتی سر میرسه که ناراحتم. خاله بزرگه هم بزرگترین خاله ی فامیله و هم حجیم ترینشون. با اینکه بیست ساله مرده اما هنوزم بذله گو و شوخ طبعه. درست مثل قدیمها. هیچ چیزی نمیتونه خاله بزرگه رو غمگین کنه. اون یک موجود فوق العاده قویه. انگار هیچ کدوم این خبرهای بدی که هر روز تو دنیا پخش میشن کوچکترین تاثیری رو تصمیمش برای خوشحال زندگی کردن ندارن. البته الان دیگه باید گفت خوشحال مردگی کردن. در ضمن پشتکار خیلی خوبی هم داره. وقتی حوصله ی درس خوندن ندارم میره دفتر و کتابهاشو میاره میزاره کنار دست منو خودش رو مشغول میکنه. همین بهم کلی انگیزه میده. وقتی میبینم آدم به این پیری، اون هم بیست سال بعد از مرگش هنوز سخت به یادگرفتن علاقه منده کلی انگیزه میگیرم.
خوبیه زندگی کردن با مرده ها اینه که کاملا درکت میکنن. نیازی نیست چیزی رو براشون توضیح بدی. بدون اینکه مجبور باشی باهاشون حرف بزنی فکرهاتو میخونن و بهت کمک میکنن. من هم در عوض بهشون کمک میکنم. هرچند ممکنه خیلی بهش احتیاج نداشته باشن اما بهم اجازه میدن کمکشون کنم. میدونن با این کارشون کلی بهم احساس مفید بودن میدن. من هم هر شب به پاهای عمه کوچولو پماد میزنم و تو درسهای خاله بزرگه بهش کمک میکنم. خاله بزرگه الان ده سالی میشه که دیگه راحت میخونه و می نویسه. این روزها با هم زبان خارجه و ریاضیات کار میکنیم.
بعضی وقتها هم از دوستای جدیدشون برام سفارش میارن. دوستان دوران مرگ. عمو گنده یک دوست اونجا پیدا کرده که این سمت کارای ناتمومی داره و دچار مشکلاتی شده. فردا می خواهم یک سر برم خونش و به گلدونهاش آب بدم. بنده ی خدا یک هفتست که مرده و نگران گلهای قشنگ تو خونشه. بهش قول دادم که هفته ای یک بار این کار رو براش بکنم …
بساز خواب هایت را، بساز
منتشرشده 17 آوریل 2012 بدست انگشت به دهاندرسته؛ ما تو فاصله بین خونه تا کلمانسون از هر دری با هم حرف میزنیم؛ اما اینجا که میرسیم دربست ساکت میشیم … نمیدونم شاید به خاطر اینه که دویدن تو کلمانسون، اون هم این وقت شب، نیاز به تمرکز و سکوت بیشتری داره!
ولی ما تو مسیرهای اصلی کنار هم میدویم؛ فقط تو شاخه های فرعی که جا برای دویدن دو نفر نیست پشت سر هم راه می افتیم!
راسته که میگن اگه از بالا به درخت های کاج بلند و قدیمی کلمانسون نگاه کنی، درست اون وسط یک صلیب سبز خیلی بزرگ میبینی؟
اون فرشته کوچولوهای سفیدی رو که روی زمین زانو زدن رو خیلی دوست داره. مخصوصا اونایی که با اون موهای کوتاهشون، بالهای کوچکشون رو پشتشون باز کردن و دستهای نازکشون رو برای دعا جلوی سینشون گرفتن. بعضی وقتها احساس میکنم فرشته کوچولوها رو بیشتر از من دوست داره؛ فکر میکنم به خاطر اوناست که دیگه اینجا منو نمیبینه و باهام حرف نمیزنه. افریته های سفید موذی.
بــــــــله … آدمها یک وقتهایی هم نیاز دارن تو دنیای خودشون باشن و نمیتونن همیشه به هم توجه نشون بدن. راضی شدی؟ … اعتراف میکنم که گفتن این حرفها آسونه ولی کنارش که باشی نمیتونی نادیده گرفته شدن رو تحمل کنی … اصلا باید آدمها رو کمتر دید؛ وقتی نیستن خوب دیگه نیستن دیگه! پس انتظار هیچ توجهی رو هم دیگه از هم ندارن.
فکر میکنه منو خیلی خوب میشناسه، اینو از نگاهش میفهمم. یک طور آشنایی نگاهم میکنه. یک جورایی شبیه تو. داشتیم تو راسته ی سربازهای نیوزلندی تابستون چهل و چهار میدویدیم که بی مقدمه و حتی بدون اینکه روشو به سمت من بکنه گفت: » من آدم غمگینی نیستم.» بعدشروع کرد چند دقیقه خیلی منطقی ازم تعریف کردن. منم سرعتم رو زیاد کردم و صدای گریه هامو تو نفس نفس زدن هام قایم کردم. معمولا وقتی آدمها خیلی منطقی ازت تعریف میکنن، میخوان ترکت کنن. یعنی میخوان هم سنگینی بار تنهایی رو از دوش تو بردارن، هم خودشونو متقاعد کنن که تصمیمشون درست و منطقی بوده. … فکر میکنه من آدم غمگینیم. خوب اون آدم باهوشیه اما مثل همه ی آدمهای باهوش دیگه، مشکلش اینه که خودش هم میدونه که باهوشه. همین باعث میشه بقیه رو دست کم بگیره؛ درست مثل تو.
به اندازه ی پنج شش سال ازش فاصله داشتم که برگشتم دیدم جلوی پای مسیح زانو زده و داره دعا می خونه. تو که میدونی اون اهل دعا کردن نیست. حتما دعا کردن بهش احساس بی گناهی بیشتری میده. دعا خوندنش یک سیگار کامل طول کشید … سیگارهام جدیدا زیاد شدن ولی اون فقط با نگاه های سردش به این مسئله اعتراض میکنه. راستش سیگارهام زیاد شدن که دلش برام بیشتر بسوزه؛ فکر میکردم این جوری حداقل ممکنه ازم خواهش کنه که دیگه سیگار نکشم. ولی خوب، اون عین خیالشم نیست.
نه، آرزو نمیکنم به سرنوشت تو دچار شه. درسته؛ شاید اون موقع بیشتر از الان باهاش حرف بزنم اما من واقعا ترجیح میدم شماها همین جا باشین؛ حتی اگه هیچ وقت هم دیگه همدیگرو نبینیم بازم بودنتون اینجا بهم احساس امنیت میده … نه که نبودنت الان باعث نا امنی من باشه ها؛ نه؛ اتفاقا الان فقط به خاطر توئه که تنهایی هام امن تر شدن. دیگه از اینکه شبها هم بیام کلمانسون هیچ ترسی ندارم. ولی خوب همین که تو اینجایی کافیه. تو هم که جات خوبه و دور و برت هم حسابی شلوغه دیگه …خوب دیگه … دیگه بگیر بخواب، داره می آید. فکر کنم دفعه ی دیگه تنهایی بیام سراغت. خواب های خوب ببینی عزیزم.
کاج
منتشرشده 17 آوریل 2012 بدست انگشت به دهانای کاج
این سالها را
به سبزی کدامین برگت؟
دستهای سایشم را
ای کاج
به نازکی کدامین ساقه ات؟
و صورتی رنگ پریده ی آرمیدن لبانم را
بر کدامین خشکی پوسته ات؟
پیچش خشاخش در باد را
ای کاج
به ورزش کدامین شکوفه ات؟
و بوی خستگی را
به عطر کدامین شبنمت؟
ای کاج
ای کاج
ای کاج
به نام خداوند ستمگر و نگون بخت
منتشرشده 6 آوریل 2012 بدست انگشت به دهانتزویر دنیای خالی از صداقت را بلعیده است.
عده ای خواب زده از خود میپرسند که آخر این دنیا چگونه خواهد بود، حال آنکه سالها پیش، این دنیای پر نیرنگ آخرین نفس های خود را در تنهایی کشید و به پایان خود رسید.
دیگر امیدی به یافتن قهرمانها نیست؛ آنچه که مانده، جسدهای بی جان آنهاست، مدفون به زیر سیاره ای از ترس.
درخشانترین ستاره ی زندگی بشر امروز شهوت است؛ شهوت جنسی، شهوت زیبایی، و شهوت ثروت.
دیگر حتی کودک خوش باوری هم روی زمین نمانده تا چشم امید به نجات انسانها بدوزد؛ آخرین نسل زودباور بشر سالهاست که در گردباد زندگی غرق شده.
کودکان در کنار مدرسه، آنجا که دیگر از دورترین گذشته ها هم صدای خنده های کودکانه نمیرسد، به سیگارهایشان با حسرت پک میزنند.
دیگر حتی یک کودک معصوم هم در این شهر زنده نیست؛ کودکان خبیس، این ابلیسهای کوچک نفرین شده، هر روز خواب های کثیف خود را تعبیر میکنند.
پیامبران مقطوع النسل شده اند و ستایش مختص قوم گناهکاران است که بر زمین و آسمان حکم میرانند.
مهربانی را باید تنها در خوابهای پیران شهر جستجو کرد. آنجا که جسدی متعفن در گوشه ی گوری تاریک خفته است.
بازار نقاب های ضخیم پر رونق است؛ انسان بدون صورتک، تنها قهرمان افسانه های ابلهان است.
دیگر حتی کودکان نیز به خدا باور ندارد؛ خداوند بخشاینده ی مهربان هم به گور خفته است.
دروغ امتیاز بزرگ نوع بشر است؛ انسان دروغگو مهم، پیچیده و با ارزش است و همانا راه گمراهان و گناهکاران، تنها راه راست موجود است.
در شهر دوستی نمانده. دوستی، واژه ی پوسیده و مستعملی است که نسل فرصت طلب بشر تنها برای دوشیدن دیگران بکار میگیرد.
بشر در ترسهای خود نفس میکشد و اعتماد همچون سمی است کشنده در نفس های او.
سالها پیش، درهای خانه ها به روی هیچ غریبه ای باز نمیشد؛ و امروز به روی هیچکس. کجاست خانه؟ کجاست آن در؟ و کجاست آن آشنا؟
جنگ دنیا را فرا گرفته، بی عدالتی و تبعیض قانون امواج است و گرسنگی قوت غالب. انسانها سالهاست که از گوشت هم می خورند و از خون هم می آشامند.
دانش، این مفهوم خنده آور که همه ی مدعی داشتن آن اند، به وسیله ای برای صرف فعل خودنمایی تبدیل گشته.
بس است دیگر. ای کاش زره ای شرم هنوز در وجودتان جوانه داشت. بس است، به گور بروید ای انسانها. آرام به گورهای تنهای خود بروید و بمیرید. بمیرید.
افسوس
منتشرشده 3 آوریل 2012 بدست انگشت به دهانبا باد میروی سرخوش
و من میمانم و تنهایی
پشت این بادهای بی رمق
بی هوای رنگین چشمان شیرینت
ترک بر میدارد صورتک خندانم
زیر بار سنگین اشکها
طاقت سرمای این روزها را ندارم
صورتکی دیگر خواهم ساخت
نه دیگر برای تو، نه
برای کسی چون تو
که تنها یادگارش صدای شکستنم خواهد بود
پیچیده در خطوط یک شعر
افسوس که چه کوتاه سرودی مرا
افسوس